بهراد بهراد ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

روز های عروسکی

اولین آلاسکا در زندگی بهراد

چند وقت پیش هوس آلاسکا کرده بودم.باهزار دردسر بالاخره درست کردم.به بهراد هم یکی دادم.نحوه ی خیلی جالب بود.اول با احتیاط کامل یه لیس زد.وقتی متوجه شد که هیچ ضرری واسش نداره،با عشق تمام لیسش میزد.لیس هاش کوچولو کوچولو بود برای همین تا بخواد همشو تموم کنه آب شده. خوش مزگی به جیغ مامانش برای اینکه همه ی خونش آلاسکایی شده بود می ارزید!!! ...
12 مرداد 1392

هنوزم معصومی

نازنینم الان خوابیدی یکی دوساعتی میشه و من دارم به اون چشمای قشنگت که روی هم رفته نگاه میکنم. یاد اولین روزی که دیدمت فکر میکردم.چه قدر کوچیک بودی،چقدر ضعیف بودی هیچ شباهتی به چیزی که فکر میکردم نداشتی.تو متفاوت بودی.تا اون لحظه هیچ وقت به یک بچه اینقدر نزدیک نبودم.بچه ی آخرم و خواهر و برادر کوچیک تر نداشتم.تو رو هیچ وقت به عنوان خواهر یا برادر ندیدم.بلکه همیشه مث یه خواهر زاده بهت نگاه میکردم.یه خاله شده بودم.به روزایی فکر میکردم که تو منو خاله صدا کنی،خاله پگاه. با همه بچه های دیگه که همسن خودم بودن متفاوت بودم.یه خاله شده بودم.تو یه خاله ی کوچولو داری که فقط 11 سال از تو بزرگ تره......بیشتر از هرکس دیگه ای باهات بازی میکنه.بی...
12 مرداد 1392

هر روز شیرین و شیرین تر

بهراد خاله هر روز بانمک تر و گوگولی تر میشه.منظورم کار و ادا هایی که از خودش  درمیاره. یکسره تو آشپزخونمونه...........اونجا با قابلمه ها با مواد غذایی آبمیوه گیری و.................... خلاصه هر چی که به پخت و پز مربوط باشه.موقعی که مامانم یا الهه با اونا کار میکنه  به ذهنش میسپاره و همون کارا رو رو تکرار میکنه...................... همچنین از من هم میزارو تمیز کردن یاد گرفته.دستمالو شیشه پاک کن برمیداره و تمام میزارو دستمال میکشه.وقتی هم چیزی رو میریزه زمین با جارو جمعش میکنه یا با دستمال..................... تازگی چشمک میزنه،بووس میفرسته،فوت میکنه،کیوکیو میکنه و........................ هر روز نمکش بیش...
10 مرداد 1392

آب بازی تو حیاط خونمون

اوایل تیر بود.هوا اون موقع واقعا گرم بود.گفتیم بهرادو بذاریم تو استخرش و بره تو حیاط آب بازی و همین کارم کردیم.ساعت ها اون جا بود و به زور درش میاوردیم. حتی یک بار هم با کله افتاد تو آب!!!!! اینم عکسای شیرین طلای خاله هنگام آب بازی............... ...
31 تير 1392

منو دوست داری یا نه؟

بهراد خاله............................... شاید بعضی وقتا من خاله ی خیلی خوبی واست نیستم و گاهی به خاطر کارات دعوات میکنم.اما نمیدونی چقدر دوستت دارم.داشتم فکر میکردم اگه یه خواهر زاده ی دیگه داشتم اونو هم به اندازه ی تو دوست داشتم یا نه..........اما خب جوابش معلومه...................هیچ کس رو به اندازه ی تو دوست نداشتم و ندارم............داشتم  به اون روزایی که تو،تو شکم مامانت بودی فکر میکردم.اون روزا تمام فکر و ذکرم تو بودی این که وقتی بزرگ شی چه جوری می خوای حرف بزنی.............قیافت چه شکلیه............منو چی صدا میکنی...........اما الان دارم همه ی اینارو میبینم...............چه قدر زود گذشت................ااما الان ...
19 تير 1392

سفر شمال خرداد ماه

سیزده خرداد با مامانمو و مامان بابای بهراد و همچنین خود بهراد رفتیم شمال پیش خاله بهار................... اولین باری که رفتیم ساحل بهراد هنوز خواب بود اما بالاخره بیدار شد و از اون همه آبی که دیده بود ذوق کرد.......................تاحالا تو اون عمرش اون همه آب ندیده بود.خیلی اولش ذوق کرد شن های ساحل و آب دریا اونو هر لحظه ذوق زده تر میکرد.....   بعد از یکی دو ساعت آب بازی بهراد که خیلی گشنش بود با کمال میل دلشو از دریا کند و با ما اومد ناهار بخوره ...
19 تير 1392

مسافرت خاله پگاه و مامان جون

ما یعنی من و مامانم که مامانبزرگ بهراده یه هفته ای رفته بودیم مسافرت.....بهراد که به ما عادت کرده بود.هرروز میومد پایین در خونه ی ما با اون دستای کوچولوش تق تق میکرد.خوشبختانه بابام تو خونه بود و درو واسش باز میکرد.بهراد هم با ذوق و شوق میرفت تو خونه ی ما.اول از همه سر قابلمه ها.وقتی میدید که خونه سوت و کوره.تو اتاق من میرفت.در و دیوارو نگاه میکرد وقتی میدید هیچ کس اون تو نیست.سرشو مینداخت پایینو میرفت.چند روز بعدش که بابام هم امد پیش ما.دیگه خونه ی ما خالی. ماهم اونور هم دلتنگ بهراد بودیم.بهراد هم دلتنگ ما و خونمون بود. حتی گاهی اوقات میرفت دم در خونمون و با گریه در میزد. تا بالاخره ما یعد یک هفته که فکر کنم برای بهراد چند ماهی گذش...
8 تير 1392